غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
212
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
خراسان را بحطيه ضبط درآوريم اگر سلطان ابو سعيد بدينجانب آيد با وى مقاتله نمائيم و الا هرگاه ما را مكنت و شوكت بيشتر شود روى بعراق نهاده داد و دل خود از او بستانيم چوپان سخن را از اين حسن مستحسن نداشت و بكثرت لشگر و زور بازوى خويش غره شد گفت حالا در ايران كيست كه در برابر من صف تواند كشيد بلكه خيال قتال بخاطر تواند گذرانيد آنگاه صاين وزير را كه خمير مايهء آن فتنه مىدانست بحضور طلبيد و جلاد را گفت كه به اتمام مهم اين ناتمام پردازد وزير متحير شده مجال قيل و قال نيافت و از جلاد التماس نمود كه مرا از ميان به دو نيم زن جلاد پرسيد كه سبب اين تمنا چيست ملك نصرة الدين بجانب چوپان نگريسته نظم به دو گفت زيرا كه پشتى كه آن * كند از جهان بر شما اعتماد نباشد بجز تيغ فرجام آن * همين است آخر سرانجام آن بعد از آن امير چوپان با هفتاد هزار سوار كه در آن زمان همراه داشت رايت عزيمت بجانب عراق و آذربايجان برافراشت و امراء و نوئينان را سوگند داد كه با وى مخالفت نكنند و چون منازل و مراحل قطع كرده بسمنان رسيد بخانقاه معارفپناه شيخ ركن الدين علا الدوله سمنانى رفته نوبت ديگر در مجلس شريف شيخ با امرا و اعيان عهد و پيمان درميان آورد كه از وى رويگردان نشوند و از آن حضرت التماس نمود كه با پادشاه ملاقات نموده بزلال موعظت و نصيحت نايره غضب سلطانى را فرونشاند تا بار ديگر نسبت به او در مقام عنايت و رعايت آيد و جمعى را كه در كشتن دمشق خواجه اهتمام نمودهاند بوى سپارد و شيخ ركن الدين علاء الدين ملتمس چوپان نويان را بشرف اجابت اقتران داده متوجه اردوى پادشاه جهانيان گشت و بعد از وصول سلطان عالى مقام بتعظيم و احترام شيخ قيام نموده و او را در پهلوى خويش نشانده به دو زانوى ادب بنشست و شيخ در باب اصلاح جانبين و انطفاء نايره نزاع و شين سخنان بر زبان آورده سعى موفور بتقديم رسانيد تا بار ديگر ميان سلطان و چوپان صورت موافقت روى نمايد اما پادشاه و امرا آن نصايح را بسمع رضا نشنودند و در مقام مخالفت و محاربت راسخ دم و ثابت قدم بودند لاجرم شيخ بقدم ندم بازگشته آنچه گفته بود و شنيده بسمع چوپان رسانيد و او را از كشيدن شمشير در روى ولى نعمت خود تخدير فرمود و چوپان بغرور موفور از سمنان روان شد و چون به منزل قوبا رسيد و ميان او و اردوى سلطان يكروزه راه پيش نماند امير محمد بيك خچك كه دائى سلطان بود و امير نيكروز و غيرهما از امرا با سى هزار سوار دفتر عهد و پيمان چوپان را بر طاق نسيان نهاده بسلطان پيوستند و چوپان بر باقى امرا و لشگريان بىاعتماد شده از راه بيابان روى بولايات خراسان آورد و ساير اميران و متابعان او پريشان گشته و چوپان در اثناء راه شاهزاده ساتيك را كه زوجهء او و خواهر سلطان بود اجازت داد كه پيش برادر رود و خود به خيال ملازمت قاآن تا كنار آب مرغاب عنان بازنكشيد و در آن منزل از آن عزيمت پشيمان شده عازم هراة گشت و در جوار ملك غياث الدين كرت كه مربى او بود روزى چند بسر برد بيكى دولندى فرياد برآورد كه اين چه راى ناصوابست ملوك هراة با كه وفا كردند كه با ما كنند بيت صحبت گيتى كه تمنا كند * با كه وفا كرد كه با ما كند دانشمند بهادر را بشمشير غدر قتل